تبليغاتX
نامه ها

نامه ها

آینه ام آینه ام مرد مقالات نه ام 

                         دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما

(مولوی)

داشتم به کسی نصیحت میکردم...بهش گفتم زیاد دنبال چیستی ها نگرد...دنبال ماهیتها نگرد...گفتم که یه مکر علمی بشر خورده و اون اینه که چیستی رو داره با خصوصیات و صفات شهودی خودش تعریف میکنه!...بس طبیعیه که هر چه شناختش بیشتر بشه راه چیستی شناسیش یچیده تر میشه...بهش گفتم که فریب بزرگیه که به ما یاد دادن که فکر کنیم خدا چیه؟...انسان چیه؟...ماده چیه؟...انرژی چیه؟...الکترون چیه؟...کاش بهمون یاد میدادن که حوزه درک ما از این مفاهیم چقدره و این درک بر چه اساسیه...بهش گفتم انسانهای موفق اونهائی نیستن که به دنبال ماهیتها بطور محض میرن...اونهائی هستند که میرن دنبال آرایشها و آرایشهای مختلف و کنش ها و اینتراکشنها ی مختلف رو درک میکنن و تفسیر میکنن...و حوزه تقارنی تعریف میکنن و ماهیتها رو میکشن داخل یک مبحث قابل درک...در واقع مجموع شناختشونو از صفات متعلقه به اون وجود تکمیل تر میکنن...کار ما شاید چیدمان یک آرایش درست از چیز هائی که هسته به جهت رشد و تکامل...من به دنبال چرائی "هست"بودنشان نمیگردم...

اونهائی که به مقالات علمی علاقه دارند این مبحث quantum gauge theory رو حتما بخونند...تئوری یانگ میلز ...و نوشته های ادوارد ویتن در این رابطه رو...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 18:13  توسط مسعود...  | 

م=مایکل...........ج=جان

ج:به نظرت کار درستی میکنی مایکل؟

م:ببین جان عزیز حوصله نصیحت و این حرفها رو ندارم...میشه منو به حال خودم بذاری؟

ج:تو داری به موضوع احساسی نیگا میکنی ،همین ...شاید داری یه اشتباه بزرگ مرتکب میشی...

م:تو میتونی هر جور که دوست داری تصور کنی...

-ج:چی شد که این تصمیمو گرفتی؟...این یارو کیه که افتاده دنبالت داره کاراتو جور میکنه که بری ...اصلا کجا داری میری؟...حالا کی قرار هست که بری؟...

م:ببین عزیز من ...این تصمیمو یه ساعته نگرفتم...از روی احساس و خشم و حتی کینه هم نگرفتم...

ج:تو دچار بحرانی و توی بحران تصمیم گیری کردن کار اشتباه و غلطیه...

م:تو کجا داری زندگی میکنی؟...اصلا میفهمی تو چه وضعیتی هستی...نصیحت تو مثل نصیحت انسان کرختیه که به خودش چند تا سرنگ بی خیالی زده و توی اینهمه هیاهو و سر و صدا و چه میدونم اصلا اسمشو بذار فاجعه،به بغل دستیش داره نصیحت میکنه که میشه طاقت اورد...میشه موند...!!!

ج:نه فقط من دارم بهتر از تو میبینم...

م:نگو که بهتر میبینی...چی میبینی...اصلا تو چشم داری که ببینی؟...اگه داشتی میفهمیدی چه حسی دارم...میشه جائی موند ،توی کشوری موند که از در و دیوار اداره هاش داره فساد میریزه...میخوای کار کنی باید رشوه بدی...پورسانت و به قول خودشون کنسه بدی...دو لا رو پهنا کنی...مامور خرید میاد رسما میگه فاکتور ها رو بالا بزن مازادشو برای من حساب کن...میشه اینجا موند؟...می خوای یه صنعت بزنی  یه تکنولوژی رو برداری بیاری ،خب خوبه مگه نه؟!! میری آدماشو میبینی...پارتنر شیپ ها تو هزار بار میسنجی...جاشو پیدا میکنی...مکان مناسبو برای این تاسیسات...مثلا میخوای یه کار تازه بکنی که ده سال دیگه کشورت گدا نباشه!!!...اونوقت چی؟...یه دفعه میفهمی همه چیز یه جورائی انحصاریه...سخته برات که پارتنرت از یه جای دیگه اینو بهتر از تو میفهمه...و رسما میگه نگاه کن فلانی،من میترسم...جلو نمی آم...حالا رفتی اینهمه کار کردی...یا باید بپذیری که همه رو تقدیم کنی بری...یا میپذیری که سرتو بندازی پائین مثل یه بچه آدم  تمام...

ج:خب اینا همه مشکله که همه دارن...درست میشه...

م:درست میشه یا خودمونو داریم گول میزنیم؟...میری میبینی هیچ حساب و کتابی نیست...قوانینی که بی حساب و کتاب وضع میشه و یه دفعه هزینه هاتو چند برابر میکنه...بازم میگی درست میشه؟!!!...کی ؟کی درست میکنه؟...اونائی که دارن شعارای الکی میدن؟...اونائی که این وضع و اوضاع رو خودشون بوجود اوردن ،حالا هم دارن برای خر کردن مردم هزار تا نقشو بازی میکنن؟ خودشونو مترقی و امروزی،جار میزنن!! و بعد از مردم مایه میذارن!!...

مثلا دیگه کی میتونه درست کنه؟سنا و کنگره؟ ،مسخره است  نه؟...مگه نمیبینی که فکر جیب خودشونو منافع خودشونن؟...دیگه کی میتونه درست کنه؟

ج:اینا که مردم نیستن؟...مردم هیچ جائی از دنیا بهتر از مردم اینجا نیستن...!!

م:عجب!!...همون مردمی که تا سپر ماشیناشون به هم میخوره عربده میکشن و چاقو و قفل فرمون؟!!...منظورتون این مردمه؟...همون مردمی که هنوز  قانون جدید سوخت اعلام نشده نرخای کرایه ها رو دو برابر کردن؟...همون مردمی که فقط فکر منافع خودشونن؟...همون مردمی که دوستی براشون معنائی نداره...همون مردمی که برادرشون مشکل پیدا میکنه ،رهاش میکنن؟...همون مردمی که به دزدی متمدنانه امروزی میگن بیزینس؟...همون مردمی که تا بهشون اعتماد کنی حقتو ضایع میکنن؟...همون مردمی که براشون روسپی ها با ارزش شدن؟ و نجبا خانه نشین و تنها؟...همون مردمی که مثل قطار تا یه دختر گوشه خیابون میبینن ،با ماشیناشون صف میکشن که بلندش کنن؟...همون مردمی که عقلشون تو چشمشونه؟...همون مردم چشم و هم چشم باز؟...همون مردمی که دانشمنداشونو مسخره میکنن و سفلگانشونو زرنگ میدونن؟...همون مردمی که اگه یه نفر صادقانه و بدون هیچ چشمداشتی دوستشون داشته باشه ،احمق میدوننش؟...همون مردمی که عشقو تو خط و خالو تیپ میبینن و هنر پیشه هاشون ،براشون عزیز ترند!!!...همون مردمی که فقط شعار میدن؟...همون مردمی که دوست داشتنو  لگد مال میکنن ،میشکنن و زیر پاشون خردش میکنن؟...همون مردمی که توی دوستی هاشون صادق نیستن؟...به چی اینجا دلمو خوش کنم آخه...همون مردمی که یه کتاب تازه تو کتاب فروشی هاشون پیدا نمیشه...بعد میبینی که آخرین ورژنهای مواد مخدر فراوونه؟!!!...زندگی و عشقو و خدا رو و حتی عبادتو توی سکس و خماری میبنن؟...

به چی دلمو خوش کنم تو بگو...

ج:به هر حال یه خورده عاقلانه تر فکر کن...نباید که بری...هر کشوری که بری با اینجا فرقی نمیکنه...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 9:51  توسط مسعود...  | 

پنج شنبه ساعت دو ...رفته بودم...قدم میزدم...دلتنگیم تمام نمیشود...حسم را خوردم...به کودکی لبخند زدم...روی صندلی کنار استخر پارک  لاله  نشستم و نه انگار فایده نداشت...چقدر نبودنت را کم آورده ام...چقدر نیستی...چقدر حس بدی دارم...چقدر چقدر چقدر ....این چقدر ها چرا تمام نمیشود...؟!!!پیر مردی کنار دست من نشست ...سرم را پائین انداختم...

پنج شنبه ساعت دو...دارم مینویسم...این نوشتنها تمامی ندارد...سکوت میکنم ،آزار میبینم...مینویسم ،خلاص نمیشوم...می خوانم ،راضی نمیشوم...کار میکنم ،دستم کار میکند پایم میرود اما فکرم مهار نمیشود...پنج شنبه ساعت دو...نگاه مهربانت را کم دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 14:8  توسط مسعود...  | 

دارم درد میکشم و کسی نمیفهمد...و تو میدانی و گذاشته ای مرا به حال خودم!!...

روزها میگذرد...و من روزها و روشنی ها را کلمه ساخته ام...شاید ستاره ی کوچکی  شود...شاید شبی همین ستاره افول کند کنار خودم...شاید کلمه نام تو باشد و در حیرت قدری شگفت ،نازل شود به زبان خودم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:33  توسط مسعود...  |